" /> " /> زندگی با کلمه‌ها - مطالب ابر دلتنگی
 
درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه بیست و هشتم شهریور 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

 

بدون آنکه اجازه‌ی عزاداری به چشم‌هایش دهد

آخرین خرده شکسته‌های قلب‌اش را جمع کرد

هر تیکه را نوازش و زیر لب فدای سرت را زمزمه می‌کرد

میدانست ،رفع بلا شده بود

قدیمی‌ها راست گفته بودند

شکستنی که بشکند

دفع بلا میشود

دل‌اش برایِ "تو"ی زندگی‌اش بلا بود

دوست داشتن‌اش خانه خراب کن بود

فدای سرش اصلا اگر شکسته بود

مهم این بود

قضا و بلا از "تو"ی زندگی‌اش دور باشد

اما خودش گیر بود

با دو جرعه یادی که از او جامانده بود

همراه با بغض‌های خفه کن چه باید می‌کرد؟

با غیرشرعی بودنِ خاطره‌هایش چه باید می‌کرد؟

اصلا با دوست‌داشتنِ آلوده به گناه‌اش چه باید می‌کرد...





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی،
لینک های مرتبط :


جمعه بیست و چهارم مرداد 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

خواهم رفت

ده سال بیست سال یا شاید سی سال بعد ،فرقی ندارد

بالاخره یک روز با کوله‌باری انباشته از دلتنگی‌هایم

از دنیایی که یک لحظه هم مرا با تو نخواست

از دیاری که انتهای خیابان‌هایش به اشتباه مرا با سیاهی چشم‌هایت رو در رو نکرد

خواهم رفت

تا بیشتر از این در غیرقانونی بودنِ یادت دل‌ خون ریزی نکند

که با غیرشرعی بودنِ نام‌ِ حک شده‌ات در بند بند وجودم،هی نشکند

تو اما ده سال بیست سال سی سال بعدهایت ،فرق دارد

در خانه‌ی نقلی‌ کوچک‌ات

با کسی که هیچ شباهتی به من ندارد

سال‌های سال عاشقانه زندگی خواهی کرد

که عصرهای جمعه دست‌های پر از چین و چروک‌اش را به گرمی در دست‌هایت جا خواهی داد

و هم قدمِ همدیگر در همان پارکی که بارها در خیالِ دخترانه‌ام با تو قدم زده بودم

قدم خواهید زد

تو عاشقانه برای پیج و تاب سفیدی موهایش قربان صدقه خواهی رفت

من اما سال‌ها بعد هر کجا که باشم

هرگوشه‌ی این جهان که باشم

هنوز یادت از سقفِ غبارگرفته‌ی دل‌ِ همیشه منتظرم چکه خواهد کرد

یک روز خواهم رفت

زندگی‌ فراموش‌ام میشود

آدم‌ها دیگر یادم نمی‌مانند

دردها میروند

غصه‌ها دیگر همراهیم نمیکنند

یک روز خواهم رفت

دیگر نفس‌هایم در هوا پخش نمیشوند

از جسم‌ِ بی‌جانم هیچ نخواهد ماند

اما...

‌دوست داشتنِ پر از نداشتن‌‌ات را

جای‌ خالی‌ات را

فراموش نخواهم کرد

یک روز خواهم رفت

بی آنکه از این دنیا چشم‌ ببندم

که مبادا بیایی

که شاید بیایی

که شاید...





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی،
لینک های مرتبط :


شنبه بیست و یکم تیر 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

با تمامِ احساس سمت تو دویدن

دیگر کافی‌ست

هرشب رو به آسمان برای داشتن‌ات خدا خدا کردن

کافی‌ست

برای ماندنِ تصویرخیالی‌ات قفل خاطره‌ها شدن

دیگر کافی‌ست

دل‌ام را هاااا میکنم

و میانِ دست‌هایم مخفی‌اش میکنم

تا شاید جانِ بی‌جان‌اش کمی گرم شود

سال‌هاست که یک در میان می‌تپد

اما هنوز سر قولِ داده و نگرفته‌اش مانده بود

آهسته قدم برمیداشت

در جاده‌ای که در انتهایش هیچ رسیدنی در انتظارش نبود

اینبار دیگر شتابی نداشت

آخر فهمیده بود فاصله‌ها هیچگاه کوتاه نمی‌آیند

که تمامِ سهمی که از زندگی خواسته بود

قرار بود سهم دیگری باشد





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

خداحافظی با تو ترسِ دردآوری داشت

حتی بااینکه یک دل سیر غرقِ چشم‌هایت نشده به اجبار از تو جدا شده بودم

حتی باتمامِ نبودن‌هایت

حتی باچندین‌بار تجربه‌ی رفتن‌هایت

هنوز ترس دست و پایم را بسته بود

در ابتدایِ جاده‌ی خداحافظی بودم

که به بن بست خوردم

میدانی آخر تصویرت جا مانده بود پشت پلک‌هایم

تصویری که هرلحظه همراهی‌ام میکرد

نگاه‌ام میکرد

سیاستِ چشم‌های تو جز قصد فریب‌ام چیزی نداشت

اما این نگاه حسرت‌های دل‌ام را نوازش میکرد

نگاهی که خیالی بیش نبود

و تصویری که با تو تفاوت داشت

با اینکه میدانستم این درد را نمیتوانم زندگی کنم

اما به اجبار خیالِ بودن‌ات را رها کردم

در حقیقت تو آسان و زود رفته بودی و من دیر فهمیدم

هر لحظه‌ام را با خیال‌ات سر کرده‌‌ام

شبی که هضم میکردم

آدمی که سهمی در خاطره‌هایت داشت را چگونه به دورش خط باطل کشیدی

که لحظه‌هایت را با او گذراندی و حال اینکه کجای روزگارت بوده را به یاد نداری

فکرمیکردم "میمیرم"

بغض‌هایم را می‌شکستم اما اشکی نداشتم

اطمینان داشتم دل‌ام دوام نمی‌آورد

روزها و روزهای بعدتر بی‌پایان سوختم

اما "نمردم"

میدانی آرامِ‌جان کی مُردم؟

دقیقا از همان روزی که کفش‌هایم را به پا کردم

که بجای هم قدمِ با تو بودن

قدم به قدم فراموشی‌ات را متر کردم

راستش هنوز کامل نتوانستم از تو خداحافظی کنم

گاهی که دلتنگ می‌شوم

از پشتِ قابِ شیشه‌ای سرد به عکس‌هایت خیره می‌مانم

هنوز بی‌تفاوتی و من چقدر تورا با همه‌ی بی‌تفاوتی‌ات روزگاری دوست‌تر میداشتم





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

دلتنگی‌های تنلبار شده‌ام

برایم گلستان نمیشود

میسوزد میسوزاندم

.

بیا و بمان

تا سپیدی تک به تکِ تارِ موهایمان

تا اولین لمسِ زبری دست‌هایمان

تا آخرین چین و چروک صورت‌هایمان

.

چشم‌هایت جهان من بود

رفتی و با رفتن‌ات

چشم از کل جهان بسته‌ام





نوع مطلب : دست نوشته‌های پراکنده، 
برچسب ها : دلتنگی،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات