" /> " /> زندگی با کلمه‌ها - مطالب فروردین 1399
 
درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

سایه‌ی آدمک مثل همیشه بی‌صدا کنارم نشسته بود،به دیوار تکیه میدم و با یک لبخند توی ذهنم و تو بی انتهاترین جاده قدم میزنم

و با خودم تک تک حرف‌های نگفته رو مرور میکنم

لبخندم که عمیق‌ترمیشه بی اراده قطره اشکی از چشمم روی گونه‌ام جاری میشه

سریع دست میبرم و پاکش میکنم با لبخند میگم: میدونی که معمولا اینجوری نیستم نمیذارم چشم‌هام ببارن

همونطور که به رو به رو خیره‌ست میگه: مگه قراره بهت جایزه بدن؟

متوجه منظورش نمیشم و خیره بهش منتظر توضیح میشم،عمیق تو چشم‌هام نگاه میکنه و میگه: اگه گریه نکنی و جلوی ریختن اشک‌هات رو بگیری کسی بهت مدال افتخار یا جایزه نمیده،میده؟

لبخندی میزنم و میگم: میدونم ولی من

بقیه‌ی حرفم توی فریاد سایه‌ی آدمک گم میشه رو به روم ایستاده و داد میزنه: که چی؟ولی تو چی؟ نمیتونی؟ لعنتی وقتی ناراحتی بگو ناراحتی،وقتی عصبی هستی داد بزن،وقتی دلت میشکنه بشین های های گریه کن وقتی اذیت میشی حرف بزن، کمر به مرگ حس‌هاست بستی که چی بشه؟

سرم رو با دست‌هام فشار میدم و التماس‌وار بهش میگم:بس کن لطفا

عصبی شونه‌هام رو میگیره و همونطور که تکونم میده با صدای لرزونش میگه: بس کنم که تو یک ترسو بمونی؟چرا به خودت نمیای؟هان؟ تاحالا عمیق به "من"ی که سایه وارتوی دیوارها زندونیم نگاه کردی؟

بیشتر تکونم میده و ادامه میده: لعنتی میدونی این "من" بخاطر چی و چرا اینجا حبس ابد شده؟

حس میکنم با هر کلمه‌اش قلبم داره تیکه تیکه میشه توان حرف زدن رو نداشتم زمزمه میکنم: تمومش کن

خیره به چشم‌هام نفس عمیقی میکشه و سری تکون میده انگار دیگه عصبی نیست اما صداش میلرزه با همون صدای لرزونش میگه: تو قهرمان این قصه‌ها نمیشی،آدم بدها قهرمان هیچ قصه‌ای نمیشن

چشم‌های پر از خواهشم بهش بود ولی سایه‌ی آدمک پوزخند میزنه و دورمیشه اینقدر دورکه یادم بندازه جای خالیش همیشه کنارم هست...

و هست...

و هست... 





نوع مطلب : سایه‌ها حرف میزنند، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :


شنبه شانزدهم فروردین 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

حالِ خوب‌هایم درد میکنند 

حالم وقتی خوب باشد 

زیاد پریشان می‌نویسم

کلمه‌ها از دست‌هایم روی کاغذ جاری می‌شوند

اما وقتی کنار همدیگر قرارشان می‌دهم

هیچ معنایی جز یک پوچِ مطلق ندارند





نوع مطلب : نوشته‌های بدون مخاطب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه پانزدهم فروردین 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

امان از هق‌ هق‌هایی که وقت و بی‌وقت چشم‌ها را می‌سوزانند

و تنها با نوشتن خالی میشوند

آخر نیست آن کسی که باید می‌بود

آن کسی که سکوتِ دوخته شده بر لب‌ها را

برای کمی گفتن از ناگفته‌ها بشکافد

آن کسی که سد چشم‌ها را

برای باریدن بشکند

نه که آن کسی نباشد

نمیخواهد که باشد





نوع مطلب : نوشته‌های بدون مخاطب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه سیزدهم فروردین 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

و سالهاست

نبودن‌هایت بزرگترین دروغ ۱۳ من است

.

به سرزمین افکارِ بی‌پایان تبعید شده‌ام

در عمیق‌ترین‌هایم هرشب سقوط میکنم

اما در این من‌ها هیچ خودمی نمی‌یابم

هنوز در آسمان معلق مانده‌ام

راستی اگر هرگز خیالِ این آسمان از سرم نپرد چه کنم؟

.

نه رسیدنی

نه شیرینی

حاصل نمی‌شود

این آرزوها کال مانده‌اند

گویی جایی این حوالی نگاهی آرزوهایم را نفرین کرده‌است

.

پناه میبرم از شرِ حرف‌هایشان به آغوش خدایم

.

پرسید: آسمان هم میتواند بخندد؟

جواب داد: آسمانی که من دوستش دارم

کم می‌خندد اما وقتی لبخند میزند

دلم می‌خواهد کل جهان کور شوند

تا تنها من خنده‌هایش را ببینم

.

آرامِ‌جان کاش عذر کل دنیا را بخواهی

میخواهم در سیاهی چشم‌هایت به تنهایی

غرقِ تماشایت شوم

.

شب غربت غریبانه‌ست

خلوت خود با منی که در روشنی روز دست فراموشی سپرده شده‌ست

و امان از ناگفته‌های آن من که تا خود سحر هرچه میگویید تمامی برایش نیست





نوع مطلب : دست نوشته‌های پراکنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه چهارم فروردین 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

رو به روش می‌ایستم و نگاهش میکنم و اون در عمیق‌ترین افکارش خیره به نقطه‌ای نامعلوم غرق شده؛ سایه‌ی آدمک رو میگم

سایه‌ی آدمکی که مثل همیشه نبود چشم ازش برنمیدارم لبخندی میزنم و ازش میپرسم: دوباره چی شده؟

نگاهم نمیکنه اصلا آخرین بار کی بود که سایه‌ی آدمک نگاهم کرد؟اصلا نگاهِ سایه‌ی آدمک به من چه شکلی بود؟

با معادله‌های چندین هزار مجهولی توی ذهنم درگیر بودم که صداش به گوشم میرسه که آروم زمزمه میکنه:دوباره...دوباره...دوباره

منتظر میمونم تا حرفش رو کامل کنه سرش رو میچرخونه سمتم و میپرسه: چرا میپرسی دوباره؟ مگه نمیدونی این قصه هرچی هست همش تکرار و تکرار و تکرار هستش

با حرفش قلبم سخت فشرده میشه بهش جواب میدم: عادت کردم به پرسیدن سوال‌هایی که جواب هاش رو خودم بهتر از هرکسی میدونم

پوزخند میزنه و دوباره نگاهش رو برگردونه به سمت همون نقطه‌ی نامعلوم و میگه: میدونی این تکرار از کجا شروع شد؟ از همونجایی که حتی"خودم" هم صدای من رو نشنید...نه بهتره بگم حتی خودم هم به من حتی یکبار هم گوش نداد...

هر چقدر نوشتم هیچ منی نخوند...که هر چقدر گفتم هیچ منی گوش نداد...که هرچقدر نشون دادم هیچ منی ندید...

میدونی این تکرار اینقدر تکرار شد که دیگه حتی از من هم منی نموند

دست هام میلرزه و لبخند روی لب‌هام به زور جا میگیره با آرومترین صدای ممکن بهش میگم: چرا همیشه جوری حرف میزنی که انگار همه چیز برای من تموم شده و نمیشه کمکش کرد هان؟

آروم از جاش بلند میشه به سمتم میاد و درست رو به روم می‌ایسته به سختی آب گلوم رو قورت میدم و بهش خیره میشم ضربه‌ای به شونه‌ام میزنه و خیره به چشم‌هام زمزمه میکنه: چطوری این حرف رو میتونی بزنی هووم؟

بدون اینکه منتظرجوابی بمونه آروم ازم دورمیشه

دلم هوری میریزه نکنه سایه‌ی آدمک برای همیشه بره

خیره میشم رفتن‌هاش که برمیگرده سمتم لبخندی میزنه و میگه: نگران نباش سایه‌ی آدمکی که اسیر دیوارهاست

و هیچ جایی چشم انتظاری براش نیست حتی آزاد هم بشه نمیره رفتن‌‌های یک سایه مثلِ موندن‌های اجباریه...





نوع مطلب : سایه‌ها حرف میزنند، 
برچسب ها : داستان کوتاه، قصه،
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات