درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه هفتم مرداد 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

صبح چشم باز نکرده سایه‌های سیاه به سراغش می‌آمدند

یکی سفت گلویش را میگرفت

دیگری دست‌هایش و آن دیگری هی پای چشم‌هایش را آب میداد

۲۴ ساعت از شبانه روز سایه‌های سیاه علیه‌اش کودتا میکردند

و او به ناامیدانه ترین حالت ممکن در انجمادِ بغض‌هایش در دفاع از خود

تنها فقط دست و پا میزد

در یک اتاقکِ سرد،بی‌حرکت در هوا معلق مانده بود

روانش نیمه خوابیده بود

اما تبسم به لب داشت

و چشم‌ دوخته بود به شعاع کم نوری که از کورترین نقطه به داخل اتاقک به اندازه‌ی خط باریکی راه یافته بود

تمامِ بغض‌های منجمد شده‌اش در گلویش یخ بسته بودند و او نمیتوانست قورتشان دهد

راه گلویش را سایه‌ی سیاه سفت‌تر از قبل زیر چنگال‌هایش فشار میداد

همانند ماهی‌های لبِ ساحل برای یافتن قطره‌ای آب به دنبال اکسیژنی تازه دهانش را باز و بسته میکرد

اما دریغ از هوا،فقط سینه‌اش سنگین‌تر میشد

این سنگینی هرچه بود دردِ گلویش را بیشتر میکرد

دردش که عمیق‌تر میگشت نگاهِ سایه‌هایِ سیاه تیرتر میشد

گویا میدانستند این کودتا جز سرافکندگی هیچ ندارد

برای درمان آمده بودند

اما همچین دردی را درمان نبود

بیشتر در خودش غرق شد

و خودش را به دستِ آغوشِ بازِ نابودی سپرد

سرمای زیر صفر درجه‌ای تمامِ رگ‌های زندگی‌اش را منجمد کرد

این انجماد از بغض گلویش شروع شد

و تمامِ تار و پوده‌اش را دربرگرفت

در آن حالت بدنش لمس و هیچ حس نمیکرد

این انجماد او را نکشت اما روحش را متزلزل کرد

تمام انرژی‌اش را از او نگرفت اما انرژی انجام هرکاری را برایش بی‌معنا کرد

تمامِ حیات زندگی را از او نگرفت اما دیگر برای بالا رفتن و زندگی کردن دست و پا نزد

از خورد و خوراک نیوفتاد اما دیگر از چیزی که میخورد لذت نبرد

از خواب هم نیوفتاد تا ظهر در رختخواب هم نماند اما همیشه احساس مریضی کرد

نه که کلمه‌هایش قندیل بسته باشد فقط دیگر نتوانست لب به دردِدل گفتن باز کند

سایه‌های سیاه در کودتای خود شکست خوردند

و او...

زمین نیوفتاد اما آرام‌تر شد

ریشه‌هایش خشک نشد اما پژمرده ماند

از حرکت نایستاد اما به بن بست خورد

بازگشت اما همه‌ی یک خودم را در عمیق ترین قسمت خودش جا گذاشت

و بعد پُلی که او را به همان خودم متصل نگه میداشت

آسیب دید

تک تکِ پله‌های پل از بین رفت

از اول هم میانه‌اش با یک خودم خوب نبود

همان زمان بود که خودش را تکه‌تکه و متلاشی کرد

آنقدر خودش را در یک خودم شکست

که تکه‌هایش همراه با من داخلِ طوفانی بی صدا کشیده شدند... 





نوع مطلب : نوشته‌های بدون مخاطب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات