درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

در تعجب هستم که چطور میشود یک اتفاق ساده آنقدر به خیال هایت بال پرواز بدهد برای اوج دادن و پرواز در خاطره هایی که حتی خودت هم دیگر نشانی آن ها را گم کرده ای

ولی امان از خیال های بال گرفته ای که نمیتوانی جلوی پروازشان را بگیری و گذشته ماننده آیینه ی شفافی پیش رویت تمامِ خاطره ها را نشانت میدهد

هنوز صدای آن سه پسرک در گوشم طنین می اندازدکه پشت سرم می آمدند و معلوم بود از آن پسرهای دبیرستانی که در سرشان بادمجان حلوا حلوا میکنند باشند،با آن صدای زمخت که حاصلِ دوران بلوغ و نمیدانم ترشح چه و چه ها که دکتر جان ها میگویند بود پشت سرم به قول معروف تیکه مینداختند و سعی داشتند مثلا دختر بلندکنند

در دلم پوزخند میزنم و زیرلب آیت الکرسی میخوانم برای آرامش ام

برای آرامش قلبی که تلخ پوزخند میزد

صدایشان تمامی نداشت تیکه مینداختند و قهقه میزدند به خیالشان این کار را میگذارند پای بزرگ شدن،پای شجاع بودن باز دلم پوزخند میزند و زیرلب آیت الکرسی را زمزمه میکنم

گویی همین دیروز بود که دخترکی 12 یا 13 ساله بودم در سرم که بادمجان حلوا نمیکردن مثل این پسرک ها،من سرم داغ بود داغِ داغ،آنقدر داغ که گستاخانه چشم در چشم خیلی ها میشدم برای شنیدن تیکه کلامی از پسرک ها

و وای به روزی که کسی حرفی میزد حس میکردم بزرگ شده ام،خانوم شده ام،دیگر همه چیز را میدانم و امان از روزی که بپنداری دانای عالمی،بزرگ جهانی

سرم داغ بود و منتظر برای جرقه زدن یک جرقه و یک آتش گرفتن

خداسلامت اش کند پیرزن همسایه را یادم هست همان سالها بود وسط یک روز تابستان خیره به چشم هایم شد و رو به مادرم گفت:شیطنت میبارد از این چشم ها مواظبش باش

راستش هم من هم مادرم خندیدیم بی خبر از آنچه که قرار برافتادنش بود،اما بعدها فهمیدم پیرزن چشم هایم را خوانده بود و میدانست

گویی قصه ی آشنایی که شاید برای خودش اتفاق افتاده بود را در نگاه من دیده بود

و من مواظب نگاه های ‌گستاخانه و شیطنت شان نبودم

و بالاخره یک روز خیلی دیر شد

آنقدر دیر که حالا همان چشم های پر ازشطنت را آرام و سر به زیر کرد

آنقدر دیر که همان چشم های گستاخ که همه جا نگاهش به پرواز در می آمد دیگر به چیزی خیره نماند دیگر هیچ چشمی را ندید

آنقدر دیر که آن سر داغی که با یک جرقه آتش گرفت را خاموشی حاصل نشد و تنها یک مشت خاکستر سیاه و سوخته به جا ماند

آهی میکشم و پرواز خیالم را متوقف میکنم هنوز صدای قهقه ی پسرک ها می آید و دلم باز پوزخند میزند آخرین آیه ی آیت الکرسی را میخوانم و می ایستم

سر بلند میکنم و چشم به آسمان میشوم و با خودش تنها خودش زمزمه میکنم"آنقدر دیر شد و دیر دانستم که حتی شرمم میشود خیره به چشم های تو باشم"



نوع مطلب : نوشته‌های بدون مخاطب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات