درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه سیزدهم فروردین 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

نه صداهای مغزش خاموش میشدن

نه تصویرهای محوی که یکی پس از دیگری از جلوی چشم هاش رد میشد تمامی داشتن

این قصه ی کهنه تکرارِ دوباره و دوباره ی شب هاش بود

تو تاریکی اتاقش خسته از شنیدن قصه های کهنه ی همیشگی گوش های دلش رو گرفت و زیر لب فریاد زد"بس کن"

صداهای ذهنش قوی تر از قبل مغزش رو متلاشی میکردن

و اون چشم هاش رو روی هم فشار میداد

انگار میترسید اگه چشم هاش رو باز کنه درد صداهاش از چشم هاش جاری بشه

میترسید

شمار شب های ترسناکش از دستش در رفته بود

شب هایی که ترس هاش شبح وار سرش خراب میشدن و اون سعی میکرد با همشون بجنگه

فشار چشم هاش رو بیشتر میکنه و سفت تر از قبل گوش های دلش رو میگیره

کاش میتونست از این شب ها فرار کنه

کاش میشد برای همیشه ذهنش مرگ مغزی بشه

تا تموم کلمه هاش زنده به گور میشدن

اینقدر سفت چشم هاش رو بسته بود که دردش گلوش رو خفه میکرد

نفس هاش سنگین شده بود و اون باز توی انفرادی با کوه عظیمی از حرف های گندیده

با یه نگهبانی به نام خاطره به دام افتاده بود

فرقی نمیکرد چقدر چشم هاش رو سفت بسته باشه وقتی چشم های دلش واضح و واضح تر تصاویر محو رو بخاطر میاوردن

دوباره همون صداها

همون حرف ها

و همون ترس ها

چیزایی بودن که توی سرش چرخ و فلک وار میچرخیدن و حالش رو خراب و خراب تر میکردن

شقیقه هاش رو با سر انگشت هاش فشار میده و سر مغزش فریاد میکشه"بس کن"

اما چرخ و فلک توی سرش هی میچرخید و میچرخید و میچرخید

انگار نه مغزش قصد خاموشی داشت نه دلش دست از سرش بر میداشت

سرد ترین گوشه ی انفرادیِ خیالش کز کرده بود درست مثل یک مُرده

مرده ای که با چنگ و دندون میخواست زنده بمونه

اما تک تک سلول هاش ازش میخواستن رها کنه این عذابه همیشگی رو

میتونست حس کنه قلب اش از تپیدن خسته شده

انگار دیگه بعد از این تکرار و تکرارِ بالا و پایین رفتن هاش میخواست کمی هم شده ثابت گوشه ای باایسته

درد گلوش رو قورت میده

به سختی چشم هاش رو باز میکنه و توی تاریکی اتاق

بین هجوم ترس ها

و کلمه ها

تصاویرِ محوی از روزگار دورش رو میبینه

لبخند میزنه

خسته از همه ی چنگ زدن ها و دندان گرفتن ها

خسته از جنگیدن توی یه میدون مبارزه ی خالی و تاریک و سرد

لبخند میزنه به تموم ترس ها

صداها

حرف ها

دست هاش رو جلوی تصاویر تکون میده تا محو بشن

آروم مشت های محکمش رو فرود میاره روی قلبش

لبخند میزنه و زمزمه میکنه"وایستا،لعنتی وایستا"



نوع مطلب : نوشته‌های بدون مخاطب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic