درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه پانزدهم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

در بالاترین نقطه‌ی شهر ایستاده و خیره بودم به خیابانِ شلوغی که آدم‌ها انگار کسی یا چیزی را ‌گم کرده‌اند

سریع در رفت و آمد بودند

عطرخوبِ قهوه‌ای که در دست‌ات بود

بی‌اختیار باعث شد سرم را سمت‌ات برگردانم

با یک لبخندی که دل‌ام را ویران میکرد

فنجان قهوه را به دست‌ام دادی و گفتی:تا از تو غافل میشم بالای پشت‌بوم میایی و به خیابون خیره میشی

لبخندی زدم و گفتم:اشتباهت همینجاست،من به خیابون خیره نبودم،آدم‌ها رو نگاه میکردم

متعجب پرسیدی:چرا برای دیدن آدم‌ها این همه به خودت زحمت میدی،خب پایین برو و نگاهشون کن

قهقه زدم و جواب دادم:دلم میخواد آدم‌ها رو بدون اینکه خودشون بدونند نگاه‌شون کنم من از این بالا اونا رو میبینم اما اونا هیچوقت سرشون رو بالا نمیگیرن تا منو ببینن

البته حتی اگه سرشون رو سمت بالا بگیرن باز هم من رو نمیبینن آخه من خیلی به اونا نزدیک ولی دورم

چشم‌هایت را ریز کردی بی‌آنکه بدانی آن چشم‌ها پدرم را درمی‌آورند

از من پرسیدی:چرا آدم‌ها؟وقتی تو بالاترین نقطه‌ای چرا خیره نمیشی به ستاره‌ها؟

غرقِ در سیاهی چشم‌هایت به تو گفتم:میدونی آدم‌ها با خودشون فکرمیکنن وقتی کسی تو اوج و بالا بالاهاست بی‌شک فقط به ستاره و کسایی که میدرخشن خیره میشه بخاطر همین هیچوقت نمیتونن نگاه کسی رو که این بالاست ببینن

میدونی چرا؟ نه که چون ما بالاتر هستیم،چون اونا خیره میشن به ستاره‌ها و فکرمیکنن اون بالایی هم خیره ست به ستاره‌ها،من آدم‌هایی رو که بیخیال از نگاه‌های من راه خودشون رو میرن رو به ستاره‌های چشمک زنی که سعی در فریبم دارن ترجیح میدم

به عادت همیشگی پاهایت را کوبیدی به دیواره‌ی کوتاهِ پشتِ‌بام وگفتی:چرا اینقدر با دقت به آدم‌ها خیره میشی ولی نزدیکشون نمیشی؟

چشم دوختم به قهوه‌ای که سرد شده بود وگفتم:شاید بخاطر اینکه عجیب‌تر از آدم‌ها هیچی ندیدم و شاید خطرناک‌تر از اونها بازهم چیزی ندیدم

این آدم‌های عجیب و خطرناک برام جذابن و مضر بین این دو حس که باشی تنها میتونی فقط نگاهشون کنی

خیره بودی به چشم‌هایم و من یخ‌زدگی را در عمقِ سیاهی‌هایت دیدم آرام پرسیدی:اگه یک روز وسط جمعیت گم بشم از این بالا خیره نگام میکنی؟

آن روز به حرف‌ات خندیدم

اما امروز که برف سرتا سر پشت بام را پوشانده

رو به تویی که میانِ آدم‌ها ‌گم‌ات کرده‌ام

فریاد میزنم:سال‌ها کنارم بودی و ندیدم‌ات

تویی را که همیشه کنارم ایستاده بود

و نگاه‌ام میکرد

حال از بالاترین نقطه‌ی شهر رو به تویی که دیگر نیستی فریاد میزنم"برگرد قول میدهم چشم‌هایم هیچ نبیند جزء تو"





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : قصه، داستان، داستانِ کوتاه،
لینک های مرتبط :


نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic