منوی اصلی
زندگی با کلمه ها
رقص واژه ها روی کاغذ هایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است!
  • Zahra Movasat یکشنبه سی و یکم شهریور 1398 13:02 برایم بنویس ()

    این من بعد از تو هر چه قدم برمیدارد

    پشتِ پاهایش آرزوی مرگ می‌کارد

    .

    حالم خوب است

    فقط گذشته‌های نَگذشته‌ام کمی درد میکند

    .

    دوست نداشتن‌ات کارِ منِ دست و پاچلفتی نیست

    خسته‌ام کرده این نقش بازی کردنِ دوست‌نداشتن‌ات

    .

    خاطره‌ مرگ تدریجی‌ست

    و من زجر میدهم خودم را باخاطره‌هایت

    خاطراتی که قراربود باعثِ انحنایِ لب‌هایم شود

    باعثِ دردگلویم

    و این گریه‌های بی‌وقت‌ام شد

    جایِ خالی‌ات به تنهایی درد میکند

    چه برسد به اینکه سالها با خاطره‌هایت هم بسازم

    ولی آنها با من نسازند

    .

    دلتنگ که میشوم

    عجیب توی لاک خودم فرو میروم

    کم حرف‌تر میشوم

    نمیخواهم کسی بی‌قراری‌هایم را ببیند

    و بعد خرده بگیرد

    به من و احساس‌ام

    این روزها...شکننده‌تر از قبل‌ترهایم هستم

    آخر زود ترک برمیدارد دلی که سخت برایت تنگ شده

    .

    خیال‌ات سر به سر دلم که میگذارد

    سکوت را در کلمه‌هایم ترزیق میکنم

    که مبادا طعمِ گسِ دلتنگی به خود بگیرند

    لبخند را محکم‌تر بر لب‌هایم میدوزم

    که مبادا لرزشِ دردِ گلویم رسوای عالمم کند

    بی‌قرار که میشود دلم

    آرام نوازشش میکنم و سر در گوشش زمزمه میکنم هیسسسس دلکم با دیگری حال‌اش بهتر است

    میمیردُ دیگر بی‌قراری نمیکند

    و این بی‌رحمانه‌ترین حالتِ آرام کردن دل‌ام است

    .

    میگویند ما پیک زدیم و تو از ما مست‌تری

    لبخند میزنم

    وآدم‌ها نمیدانند من مستِ روزگارم شده‌ام

    مستِ نبودن‌های کسی که تمامِ حال خوب‌هایم در بودن‌اش خلاصه میشد

    مستِ کسی که تا بود فراموش میشد تمامِ اتفاق‌های بد

    مستِ کسی که هرچقدر انکارش کردم

    باز هم در تمامِ لحظه‌هایم بود و بود

    مستِ کسی که فراموش نمیشود هیچ،آخر تمامِ دلخوشی‌هایم به یکباره هجوم می‌آورد به یادم

    من مستِ توام جانِ دل...

    .

    آخرین ضربه‌ات برایِ قلبم کاری بود

    ساکت‌ام کرده

    هم خودم را

    هم دلم را

    همانند کودکی بهانه‌گیر دل‌ام بهانه‌ی بودن‌ات را میگرفت

    کودکی که عروسک‌اش را دست دیگری داده بودند

    و او پا بر زمین میکوبید تا عروسک‌اش را پس دهند

    و مادری که سیلی‌اش کودک‌اش را خفه میکند

    ضربه‌ات همانند کودکِ سیلی خورده از مادرش بود

    ساکت‌ام کرده

    هم خودم را

    هم واژه‌هایم را

    خودم را بغل گرفته‌ام

    و گوشه‌ی اتاق کز کرده‌ام

    دیگر نه بهانه‌ات را میگیرم

    نه چشم‌هایم را برای نداشتن‌ات بارانی میکنم

    کودکانه دلم برایت تنگ میشود

    برای تنها هم‌بازی‌هایم

    اما همچون آدم‌های بزرگ

    باید دست بردارم از کودکانه‌هایم

    آخرین ویرایش: یکشنبه سی و یکم شهریور 1398 21:39
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat جمعه بیست و دوم شهریور 1398 23:36 برایم بنویس ()

    می‌نویسم نه برای گفتنِ مزخرفاتی که مغزِ کوچک‌ات قضاوت‌اش کند

    می‌نویسم چون دانسته‌ام کلمه‌ها قدرت دارند

    که من سال‌هاست با این کلمه‌ها دست‌وپنجه نرم کرده‌ام

    با همگی آن‌ها جنگیده‌ام

    و امروز ارتش قدرتمند من همین کلمه‌هاست

    اسلحه‌ای بدون گلوله که یک شلیک‌اش برای کشتن کافی‌ست

    پس می‌نویسم نه برای شعر سرودن

    نه برای قصه گفتن

    می‌نویسم از بغضِ گلوگیر تک‌تکِ کلمه‌هایم

    از فریادِ خاموش مانده میانِ این واژه‌هایم

    می‌نویسم برای جنگیدن

    جنگی که سال‌هاست پرحادثه‌ترین اتفاق‌ها را برایم رقم زد

    پس می‌نویسم

    جانِ‌دل دوستت داشتم

    می‌نویسم داشتم زیرا دوست داشتن‌ات را بیشتر دوست دارم

    به خود قول داده بودم

    یکبار دیگر در سیاهیِ عمیق چشم‌هایت غرق میشوم و بعد

    یکبار دیگر لبخندات را خواهم دید و بعد

    یکبار دیگر صدایت را می‌شنوم و بعد

    یکبار دیگر نام‌ات را صدا میزنم و بعد

    و بعد برای همیشه میروم

    اما این بعدها برای ابد ماندند

    که رهاکردن‌ات را سخت و سخت‌تر کردند

    که هرروز یک قدمی که نزدیک‌ات شدم تو را از من دور و دورتر کرد

    باید رهایت می‌کردم اما هر روز به سمتِ دوست‌داشتن‌ات قدم برداشتم

    قدم برداشتم به سمتِ شعله‌ای که مرا میسوزاند

    حقیقت این است من آیینه‌ای از تو شده بود

    که تو تمامِ من بود

    هزاران بار این آیینه شکسته بودم

    سنگسارش کرده بودم

    اما در تمامِ تکه‌های شکسته‌ی این آیینه هزاران تکه از تویی بود

    من آیین و آیینه شکستم تا تو را

    من خودم را تکه تکه کردم تا تو را

    نشد تا تو را...

    و بالاخره محکم ایستادم

    و ماشه را کشیدم

    می‌دانستم شلیک به تو یعنی مرگِ خودم

    اما مقابل خاطره‌هایت

    در برابرِ خیالت

    تیر خلاص را به قلب‌ام شلیک کردم

    و صدای بوم

    پایانِ تو برای ابد شد 

    آخرین ویرایش: سه شنبه بیست و ششم شهریور 1398 18:24
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه نوزدهم شهریور 1398 15:54 برایم بنویس ()

    هردو میدانستیم تقویم که هی ورق بخورد و روز رفتن‌ات برسد باید بروی

    میدانستیم قرار است بروی و شاید هیچوقت این رفتن‌ات بازگشتی نداشته باشد

    اما من لبخند میزدم

    می‌خندیدم

    آن روز را به یاد دارم سر به زیر گفتی تقویم که ورق بخورد سفر میروی

    گفتم سفرت به سلامت و بی خطر

    یادت هست برای اولین بار عصبی و داد کشیدی:نمیشه برای یک بارم شده بهم بگی نرم؟نمیشه برای یکبارم شده بگی اگه برم دلت برام تنگ میشه؟

    خندیدم یادت که هست

    گفتم:وقتی رفتی شاید بعضی وقت ها بهت فکر بکنم،راضی شدی؟

    با همان عصبانیت خیره درچشمهایم پرسیدی:همیشه اینقدر بی‌رحمانه یک مسافر رو بدرقه میکنی؟

    جواب من سکوت بود و لبخندی که مضحکانه از روی لب‌هایم پر نمیکشید

    پشت پنجره خیره مانده‌ام به زمستانی که رفتن‌ات را به یادم می‌آورد

    من و تو خوب میدانستیم خداحافظی تو معنی جدایی نمیداد

    پشت خداحافظی کردن‌هایت یک دنیا حرف بود اینکه نگذارم بروی که دست‌ات را بگیرم و آهنگِ خوشِ باید بمانی را برایت زمزمه کنم

    اما تو ندانستی خداحافظی من تنها یک معنی داشت

    رها کردن‌ات...

    من باید رهایت میکردم تا بدانی ماندن‌ات باید با دل خودت باشد نه به حرف من

    رهایت کردم تا خودت بمانی اما...

    معنی خداحافظی‌هایمان پشت همان خداحافظی‌ها ماند

    و تو با یک چمدانی که من یک خودم را درون‌اش جا گذاشته بودم...رفتی

    و من با کوله باری از خاطره‌هایت پشت پنجره‌ها چشم انتظار مانده‌ام

    کاش معنی خداحافظی‌هایمان پنهان نبود پشت این کلمه

    شاید آن‌وقت نه چشمی به انتظار بود و نه مسافری در به در جاده‌ها

    شاید آن‌وقت این همه زمستان،بهار من میشد...

    آخرین ویرایش: سه شنبه نوزدهم شهریور 1398 16:06
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat یکشنبه هفدهم شهریور 1398 11:40 برایم بنویس ()

    به رسم ادب سلام ای‌ مسافرِ سفرکرده

    کاش میدانستی گاهی نوشتن چقدر سخت میشود

    وقتی گوشه‌ای از این اتاق مینشینم و خیره به کسی که سالهاست روی تخت خوابیده

    و در تو فکر تویی که سالهاست رفتی‌ای

    کلمه‌هایم را یکی یکی از صندوقچه‌ی مغزم بیرون کشیدن،کارِ آسانی نیست...

    همه‌ی افکار این روزهایم این است

    از کی رها کردن‌ات را شروع کردم؟

    چه شد که تصمیم بر این گرفتم تو نیز از همان آدم‌هایی شوی که در نی‌نی چشم هایش

    در تک به تک جمله‌هایش تنفر ریشه زده رشدکند

    چه شد که خواستم دیگر نباشی؟

    چه شد که دلم آرام گرفت و دیگر بی‌قراری نکرد

    چه شد من فاصله گرفتم و تو رفتی؟

    یادم نیست رفتن‌ات کی بود

    همین دیروزهایم بود که رفتی...

    یا از سال‌های خیلی دور رفته بودی؟

    این روزها من فقط حس میکنم دیگر نیستی

    نه اینکه نخواسته باشم نباشی فقط دیگر نیستی

    حتی در از خاطره‌هایمان هم رفتی‌ای

    مسافرِ سفرکرده،من پشت رها کردن‌هایت گم شده‌ام

    و تو انگار پشت رفتن‌ات جا مانده‌ای

    سالهاست سرک میکشم از پنجره‌ی امید

    شاید نگاه آشنایت گره بخورد در نگاه سرد و یخ زده‌ام

    اما تو سالهاست پشت به پنجره رفتی‌ای ولی جا مانده‌ای

    آهای مسافر،سفرت به سلامت

    آن دور دورها اگر یک روز دانستی خاموش شدم تا تو آتش نگیری

    کافی‌ست برگردی و نیم نگاهی به پشت سرت بی اندازی

    آنوقت دو نگاه سرد و یخ‌زده را خواهی دید که هنوز هم از پنجره‌ی امید خیره مانده به ردپایی که شاید خبر از آمدنات بدهد

     

    آخرین ویرایش: یکشنبه هفدهم شهریور 1398 11:49
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat پنجشنبه چهاردهم شهریور 1398 15:08 برایم بنویس ()

    آن روز را به خاطر داری؟

    من خیره بودم به رفتن‌هایت و تو باهمان اخمِ خاص‌ات با وسواس خاصی لباس‌هایت را یکی یکی تا میکردی و میگذاشتی در چمدان‌ات

    با هر لباسی که در چمدان میگذاشتی یک تیکه از قلب من نیز همراه‌اش کنده میشد

    آخرین چیزی که دردست گرفته بودی قابِ عکسِ مشکی و قرمز رنگی بود که مهمانِ دلش یک عکسِ دونفره در یک روزِ گرمِ مردادماه بود

    خیره به قابِ عکس کم کم اخم‌ات باز شد و جایش یک لبخندِ جذاب برروی لب‌هایت نقش بست قابِ عکس را به سمت من گرفتی وگفتی:بهتره پیش تو باشه

    سعی کردم مثل تمامِ آن سال‌های دورِ گذشته بازهم خونسرد بمانم جواب دادم:چرا؟میخوای چشم‌هام آب بشن پای یک قابِ عکس؟

    دوباره اخم را مهمانِ پیشانیت کردی و نزدیکترم آمدی زمزمه کردی:قرارمون یادت نره...

    خیره در سیاهیِ مطلق چشم‌هایت با خود اندیشیده بودم کاش بدانی من محتاجِ بودن‌ات هستم

    کاش میدانستی آن روز چشم‌هایم زانو زده التماس نرفتن‌ات را میکردند

    اما نه تو معنای نگاه‌ام را دانستی نه زبان من واژه‌ی بمان را برایت لالایی کرد

    آن روز باتمامِ حرص قاب عکس را از دستت بیرون کشیدم و گفتم:نه یادم نمیره تو که رفتی همش شهربازی میرم،با بچه های دانشگاه میرم بیرون و خوش میگذرونم،اینقدر خودم رو با شادی‌ و کارودرس مشغول میکنم که اصلا یادم هم نیاد که تویی بوده

    یادت هست خندیدی؟

    یادت هست چه گفتی؟

    گفتی:گربه کوچولوی خودمی دیگه کارت درسته،رسیدم اونجا قول میدم هر روز بهت زنگ بزنم

    جیغ کشیدم وگفتم:نه زنگ نزن نمیخوام صدات رو بشنوم

    اخم‌هایت را بیشتر بهم گره زدی درست مثل گره کوری که میان من و تو افتاده بود؛آهی کشیده و گفتی:باشه پس بهت نامه میدم

    زیپ چمدان‌ات را که بستی،ندانستی دلم را در چمدا‌ن‌ات جا گذاشتم 

    انتهای کوچه‌ی بن بست خوشبختی‌مان موقع خداحافظی خیره در چشم‌هایم گفتی:بفهمم غصه خوردی یا تو نبودنم خوب غذا نخوردی و بهت بد گذشته پشت میکنم به همه چیز و میام خفت میکنم،این تهدیدم رو جدی بگیر

    یادت هست خندیدم و ندانستی از آن روز چه قدر خنده‌هایم تلخ و تلخ‌تر شد

    گفتی خداحافظی را دوست نداری چون معنای جدایی میدهد فقط دست تکان دادی و رفتی

    خیلی وقت است از آن روز و ساعت میگذرد

    خیلی وقت است رفته‌ای

    زنگ که هیچ حتی یک نامه هم ندادهای

    چشم‌هایم آب شدند پای قاب عکس

    ندانستی غصه خوردن کار هرروزه‌ام شد

    که در دلتنگی سوختمُ این سوختن را پایانی نبود

    نه من سر قول‌هایم ماندم نه تو

    مگر نه اینکه گفته بودی اگر بدانی غصه خوردم

    روزهایم بدگذشته است پشت میکنی به همه چیز و سراغم میایی؟

    ببین من را سالهاست با رفتن‌ات غصه میخورم

    نمیخواهی برگردی؟

    اگه بیایی...

    اگه دوباره نگاه‌ام قفل شود در نگاه‌ات

    فقط یکبار اگر تنم گرم شود به بودن‌ات...

    قول میدهم بخاطرِ تمام قول شکنی‌هایم خودم پای آن چشم‌هایت جان دهم

    آخرین ویرایش: سه شنبه نوزدهم شهریور 1398 16:06
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat جمعه هشتم شهریور 1398 12:17 برایم بنویس ()

    پرسیدم:ماهی‌ها قهرکنن چیکار میکنن؟

    جواب داد:خودشون رو به آغوش ساحل میرسونن

    و بعدش پوزخند زد

    ازم پرسید:ماهی ها قید همه چی رو بزنن چیکار میکنن؟

    به چشم‌هاش خیره شدم و گفتم:مسیر رودخونه،دریا،اقیانوس رو تا اولین ملاقاتشون با خدا رو برعکس شنا میکنن 

    .

    یک روز خفه‌ خواهم شد با این دوست داشتنِ پر بغض‌ات

    از پا درخواهد آورد مرا این خواستن‌ها و نبودن‌هایت

    میسوزاند قلبم را نداشتن‌ات

    راستی تو بگو مگر میشود از این بیشتر دلی را سوزاند که نسوزانده باشی؟

    از این بیشتر هم مگر میشود نباشی که نبوده‌ای؟

    از این بیشتر مگر میشود پای یک تو ماند و نمانده باشم؟

    و تو چه میدانی چه دردِ سنگینی‌ست

    وقتی قلبم فریاد میکشد که "ندارم‌ات"

    .

    میجنگم با تمامِ این بغض‌های نفس‌گیرم

    لعنتی من خودت را میخواستم

    نه تصویر دورنمایت را

    .

    هستی اما ندارم‌ات

    واین غم‌انگیزترین حالتِ

    دردکشیدن است

    .

    این روزها لبخندهایم عمیق‌تر شده‌اند

    هرکسی مرا میبیند

    از لبخندهایم میگویید

    و من میترسم

    که هرچقدر لبخندهایم عمیق تر شود

    عمقِ دردهایم در آینده بیشتر شود

    .

    تراژدیِ جالبی‌ست

    هرچقدر خواستم "او" را فراموش کنم

    این من فراموش شد

    و او همیشه هست

    همین جا

    در افکارم

    رویاهایم

    خاطره‌هایم

    در خواب های گاه وبی‌گاهم

    .

    پارادوکس یعنی چشم‌هایت که لحظه ای از پیش چشم‌هایم دور نمیشود

    .

    یک تنه دویدم برای داشتن‌ات و دستی نبود خستگی‌‌هایم را بتکاند

    .

    تو بگو این دل خفته را چه کسی جز تو میتواند جانی دوباره به آن دهد

    .

    این دردها نه مرا میکشند

    نه قوی ترم میکنند

    این دردها،درد می مانند

    آخرین ویرایش: جمعه هشتم شهریور 1398 12:36
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه پنجم شهریور 1398 23:52 برایم بنویس ()

    من که هرچقدر نامه برایت نوشتم

    جوابِ نامه که هیچ جوابِ سلام‌ام را هم ندادی

    اما به رسم ادب سلامِ این منِ اسیرشده در سیاهی مطلقِ چشم‌هایت را بپذیر

    تو که از این منِ دیوانه‌ای که در سیاه‌چاله‌ی عمیق رفتن‌ات برای همیشه جا مانده حالی نمیپرسی

    اما من برایت نامه نوشتم تا بگویم خبرت هست این روزها فکرکردن به تو درد دارد

    درد‌اش به مانند تاب بازی کودکی‌هایم می‌ماند

    همیشه عاشقِ تاب بازی بودم اما چیزی را که عاشق‌اش بودم حالم را بد میکرد

    تاب سواری برای من حسرت شد

    از دور تماشا کردن‌ ماند

    هنوز هم که نزدیک‌اش میشوم

    سوارش که میشوم

    هرچقدر هم خودم را محکم بگیرم

    باز حالم را بد میکند

    گویا تاب بازی به من نمی‌‌آید

    میم.دال‌جان دوست‌داشتن‌ات را دوست‌دارم

    اما حالم را خوب نمیکند

    نزدیک‌ات که میشوم هرچقدر هم محکم

    باز مرا از پا درمی‌آورد

    دوست‌داشتن‌ات به من نمی‌آید

    که قرار است حسرت شوی بر دلم

    که باید از دور، بودن‌ات را لمس کنم

    که برای همیشه باید از یک "تو" دست بشورم

    مرا ببخش اما باید بال‌های خیالت را بچینم

    که دیگر یادت گاه‌ و بی‌گاه مهمان‌ام نشود

    باید بروم خو کنم با عکس و یاد دیگری

    تا یک نشانه از تو مرا جایی حوالیِ خاطره‌هایمان پرت نکند

    پر رنگ کشیدم‌ات یک تو را در لابه‌لای این زندگی

    که هنوز عطرِ دوست‌داشتن‌ات از سطرسطر این نوشته‌ها نپریده

    اما این تقویمی که هرچقدر ورق میخورد

    رفتن‌هایت را هم طولانی‌تر میکند را میگذارم کنار

    که دیگر من را جا نمیگذارم کنار نیمکت انتظار

    مرا ببخش باید اما فراموش‌ات کنم

    تمرینِ جلمه‌ی "یادم تورا فراموش‌" سرمشق این شب‌هایم شده

    تلقین میکنم من میتوانم میشود که نگذارم غوغا کند یادت در نوشته‌هایم

    که دیگر از کسی که در دلِ یک روز گرمِ مرداد دوباره آمد برای خودم رویایِ رنگی نبافم

    تلقین میکنم میشود دیگر نلرزد این دل با سیاهی چشم‌هایت

    سخت شاید،اما باید عاقل شوم

    سنگین شاید،اما باید حقیقتِ ما شدن‌ات با دیگری را بپذیرم

    هرچقدر شب‌ها خیره به ماه برای داشتن‌ات خدا خدا کردم اجابت نشد

    انگار کسی آمین نگفت برای دعاهایم 

    آخرین ویرایش: سه شنبه پنجم شهریور 1398 23:57
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat چهارشنبه سی ام مرداد 1398 12:56 برایم بنویس ()

    چند وقتی میشود کتابِ "شیر تلخ" الیف شافاک را تمام کرده بودم

    منتهی فرصتی پیش نمی ­آمد درباره­ ی آن در وبلاگم بنویسم

    موضوع کتاب بیشتر برروی مشکلات زنان نویسنده و معرفی بسیاری از نویسندگان زن پرداخته بود

    شاید همین روند باعث ایجاد این سوءتفاهم باشد که این کتاب مخاطبان­ اش فقط زنان هستنداما از نظر شخصی من این کتاب خواندن­ اش بر مردان واجب­ تر است

    اصلا بهتر است بگویم کلیشه­ ی جنسیتی را نباید وارد این کتاب کرد

    من عاشقِ توصیفات الیف شافاک و قلمِ خوبش بودم مخصوصا خانوم­ های ریز و کوچک درون ­اش را خیلی خوب شرح داده بود

    این کتاب علاوه بر موضوعی که داشت به نویسندگی نیز کمک میکند

    بسیاری از نکته­ هایی که نویسنده در این کتاب اشاره کرده بود را در دفترم ثبت کردم تا حتما سرفرصت مطالعه و اگر تنبلی نکنم به نوشتن درمورد این نکته­ ها بپردازم

    دلم میخواهد قسمتی از این کتاب را با شما به اشتراک بگذارم و کلام آخرم همین قسمت از این کتاب باشد

    زیرا این بخش از کتاب به توصیف سردرگمی ­ها در ننوشتن و دور شدن از ادبیات پرداخته که من از شرح حالِ نویسنده در دور شدن­ اش از نویسندگی بسیار لذت بردم

    امیدوارم اگر روزی این کتاب را خواندید شما هم از آن لذت ببرید

    "هیچکدام چاره سازنبود.درمان ها چاره ساز نبودند،زیرا من برای تغییر و خوب شدن آماده نبودم. چاهی پر از احساسات برای خودم کندم. وقتی عمی بودن بیش از حد آن پی بردم،از کندن صرف نظر کردم و خودم را در آن چاه انداختم.تمام هفته ها و ماه های من درون آن چاه گذشت. هرقدر که دلم به حال خودم می سوخت،بیشتر در ته چاه فرو می رفتم. هرقدر به این باور می رسیدم که دیگر ته چاه هستم،بیشتر دلم به حال خودم می سوخت.

    ته چاه گردابی سرد و سوت وکور بود و مرا دربرگرفته بود. چه وقت و چگونه ته این چاه رفته بودم،هیچ چیز نفهمیدم. هیچ تلاشی هم برای فهمیدن آن انجام ندادم. دوست نداشتم از آن چاه بیرون بیایم. آنجا ماندن راحت تر بود. بالا رفتن،دست وپا زدن و حتا پیچ وتاب خوردن هم سخت بود.

    این پیچ وخم افسردگی که میگویند،حتی اگر راه­ های خروج را هم پیدا کرده باشی،دوست نداری از آن­جا بروی،تا این­جا هم که آمده ­ام، تکه­ نان­هایی را خرده خرده پشت سرم انداختم تا هنگام برگشت راه را گم نکنم.

    تمام آن تکه نان­ ها را هم پرنده­ های توهم خوردند.نتوانستم برگردم دوروبرم را پرده ­هایی از ناامیدی کشیدم و پتویی از نگرانی­ ها را به دور خودم تنیدم.حصاری دور تنم کشیده بودم و پشت آن پنهان بودم طوری که حتی تحمل عزیزانم را هم نداشتم.

    میانه­ ام با خودم خوب نبود و همان موقع پلی که مرا به زندگی متصل نگه می­داشت و من به انجام آن بهترین شکل باور داشتم،آسیب دید دیگر نتوانستم چیزی بنویسم.

    ناگهان ادبیات،به کشوری دور و قدغن برای من تبدیل شد.مزرهایی که نگهبانانی با چهره­ های ناراحت و اخمو داشت آن­گونه که همیشه امتحان می­کردم گذشتن و رفتن را،بازهم سعی کردم به همان طریق از این مرزها و دروازه­ ها گذر کنم نشد.هرتلاشی که کردم،دردی را از من دوا نکرد دیگر نتوانستم به کشور ادبیات بازگردم.

    ترسی درونم را فراگرفته بود،این­که دیگر نتوانم کتاب یا متنی بنویسم نگران بودم آیا نوشتن چیزی شبیه به دوچرخه ­سواری است؟ از ان چیزهایی که یکبار یادبگیری،دیگر فراموش نخواهی کرد.یا این­که چیزی شبیه به یادگیری زبان چینی یا عربی بود؟ ابتدا سعی کردم باور کنم که نوشتن را فراموش کرده ­ام و بعد هم این را که نوشته هم مرا فراموش کرده است.

    تمام مدت این ده ماه میلی به نوشتن رمان و داستان نداشتم اصلا اشتیاق قلم دست­ گرفتن نداشتم حتا یک خط هم برای ادبیات نتوانستم بنویسم. ناتوانی ­ام در نوشتن،تمام این مدت طولانی زنجیری در دست­وپای من زده بود که این امر مرا به عکس­ العملی واداشت.

    هرقدر که نمی­ نوشتم،به زندگی و دنیایی که در اطرافم بود بی توجه شدم،هرقدر توجهم کم­تر شد رکودی در من ایجاد شد و این رکود هم اعتمادبنفسم را از بین برد اعتمادبنفسم که ازبین رفت قدرت تخیل و خلاقیتم کم رنگ شده و ضربه خورد، ووقتی قدرت تخیلم آسیب دید دیگر نتوانستم بنویسم.

    نوشته که چنان چسب وجود من بود در تمام این مدت تکه تکه­ های مرا در یک جا نگه می­داشت وقتی که حسِ نوشتنم ناگهان قطع شد چسب وجودی من هم ازبین رفت.

    همان زمان تکه تکه و متلاشی شدم."

    آخرین ویرایش: چهارشنبه سی ام مرداد 1398 13:06
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه بیست و نهم مرداد 1398 13:05 برایم بنویس ()

    این روزها گیر افتاده‌ام میانِ باتلاقی از حس‌هایی که گیج میزنند

    حالم را میپرسند

    و من نه که حالم بد باشد

    نه،حالم خوب است اما این حالِ خوبم درد دارد

    دلم مدام زیر و رو میشود

    مانده‌ام چه کسی گفته که زمان مرهمِ زخم‌ها میشود

    که جای خالیِ "تو"یِ زندگی‌ات عادتت میشود

    این زمانِ لعنتی نه مرهمِ دردهایم شد

    نه عادت داد به نبودن هایش

    برای من نبودن‌هایش عادی نمیشود

    درست همانند بودن‌هایش

    که تقویم روی میز یادآور جایِ خالی‌اش شده

    که هنوز دلم معلق در هوا لنگِ یک "تو"یِ زندگی‌اش مانده

    که در انجمادِ رفتن‌هایش کم آورده

    میدانی میم.دال‌جان وقتی در سیاهیِ مطلقِ چشم‌هایت اسیر شدم

    وقتی در سیاه چاله‌ی عمیق رفتن‌ات برای همیشه جا ماندم

    پذیرفتم تویی دیگر برای من نیست

    درد داشت اما فهمیدم از خواستن‌ات سهمی برایم نیست

    که هرچقدر فریادِ دوست داشتن‌ات زخم گلویم را عمیق‌تر کند

    رفتن‌هایت طولانی‌تر میشود

    راستش من خیلی قبل‌ترها شکستم

    آنجا که پذیرفتم تو قرار است با او "ما" شوید

    اما منِ بی تو هیچوقت با هیچکس جمع بسته نشد

    که بعد از تو برای من تمامِ ضمایر جمع دنیا ته کشید

    که منِ بی تو از همه‌کس و همه‌جا تفریق شده باقی ماند

    من شکستم

    وقتی هنوز قلب‌ام نام‌ات را فریاد میکشید

    اما تو دلت برای او رفته بود

    و من در حجمِ عظیمی از ویرانه‌های دلتنگی‌ای که برایم جا گذاشته بودی

    در سیاه چاله‌ی رفتن‌ات دست و پا میزدم

    در تاریکی دلتنگ شدن‌هایم خودمی را که گم شده بود

    تازه یافته بودم

    که تو باز در یک روز گرمِ مردادماه پیدایت شد

    میدانی جانِ‌دل سردرگم‌ام

    مثل این می‌ماند در یک جنگلِ پر از مه گم شده بودم

    و زمانی که توانستم با مه کنار بیایم

    دقیقا زمانی که فکر میکردم آن خودم را پیدا کرده‌ام

    دچار مه غلیظ تری شدم

    و اینبار قراری نیست بر پیدا شدن‌ام

    آمدن‌ات اگر حالم را خراب نکرده باشد

    گذشته را واضح‌تر از قبل به یادم آورده

    و آینده‌ام را از من گرفته

    بااین همه هنوز هم،همه‌ی مشق شب‌هایم پر از نام توست

    آخرین ویرایش: پنجشنبه چهاردهم شهریور 1398 15:05
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1398 15:32 برایم بنویس ()

    به دنبال تو میگردم

    در این شهری که عجیب بوی تو را میدهد

    این کوچه ها را وجب به وجب هنوز هم با تو قدم میزنم

    و رویایِ دیدنت را در بیداری هایم خواب میبینم

    و کسی میانِ بیداری هایت با چشمِ باز،بودن‌ات را ندیده که حالِ دلِ بی‌قرارم را بداند

    که به اندازه‌ی نبودن‌هایت برای دیدارت استخوان شکسته باشد

    که چشم‌هایش پای یک تو هی آب رفته باشد

    و من تنها میدانم پارادوکس یعنی چشم‌هایت که لحظه ای از پیش چشم‌هایم دور نمیشود

    و امان از صدایت که به این منِ یخ زده جانِ دوباره داد

    قدم برمیدارم

    اما این پاها دیگر مرا یاری نمیکنند

    کاش دستی تکانم دهد

    و به دنیای واقعیت مرا پرت کند

    کاش کسی سیلی بزند دم گوشم

    تا طرحِ چشم‌هایت که لحظه‌ای از خاطرم نمیرود

    از پیش چشم‌هایم بپرد

    کاش کسی قلبم را نیشگون بگیرد

    تا از خوابِ غفلت دوست داشتنت بیدار شوم

    کاش دیگر رویا نبینم

    که برای رفتن‌ات دست تکان میدهم

    چگونه این بغضِ خفگان از رفتن‌ات را فریاد کنم

    چگونه این منِ بی تویِ زجرکشیده را آرام کنم

    هیسس آرام باش هایم را زیرلب برای این دوست داشتنِ پر بغضم زمزمه میکنم

    اما چشم هایم هی پر و خالی میشوند

    جای خالیت دمار از روزگارم درمی‌آورد

    دلم را از هرچه مربوط به توست باید بتکانم

    میتکانم و جیغ های دلم را میشنوم

    و امان از زجه‌های دل که هی چشم‌هایم را میخراشاند 

    آخرین ویرایش: پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1398 15:36
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 9 1 2 3 4 5 6 7 ...