تبلیغات
زندگی با کلمه ها
منوی اصلی
زندگی با کلمه ها
رقص واژه ها روی کاغذ هایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است!
  • Zahra Movasat دوشنبه بیست و چهارم تیر 1398 17:21 برایم بنویس ()

    این روزها بیابان بی آبُ علفی شده ام

    و تشنه لب هی واژه ی "برگرد" را زمزمه میکنم

    در وهم و سرابِ بودن هایت به دام افتاده ام

    و دیدار با تو را در بیداری هایم،خواب میبینم

    شیرینی خواب هایم در بیداری قلبم را میفشارد

    و طپش های قلبم می‌آزارد چشم هایی را که هرگز تو را در واقعیت نمیبینند

    جانِ دل رویایت صحنه دار ترین رویدادِ 24 ساعتِ شبانه روزی من هست

    گاه با چشم بسته و حال با چشم های باز میبینمت

    و تو میانِ بیداری هایت رویایِ بودنت را ندیده ای که بفهمی این منِ بی تو چه زجری میکشد

    تو همیشه اینجایی،درست آن طرف دیوارِ رویاهایم

    در فاصله ای نزدیک اما دور

    آنقدر دور که نمیشود لمست کرد

    و من برای لمسِ چشم هایت

    برای لمس امن ترین منطقه ی جغرافیایِ منِ دیوانه و مست

    دست دراز که میکنم

    پر میکشی حتی از خیال هایم

    نمیشود دست های خیالت را بگیرم

    نمیشود به آغوشت پر بکشم

    من حتی در رویایِ بودن هایت از لمست دور مانده ام

    و هرروز در تکراری ترین باتلاق دلتنگی هایم هی بیشتر فرو میروم

    میم.دال جان دلتنگت که میشوم

    عجیب میشوم

    توی لاکِ تنهایی هایم،دور خودم حصار میکشم

    در جمع سکوت میکنم

    واژه هایم برای گفتن وصله نمیشوند

    حتی اگر وصله هم بشنوند

    من میترسم از تو بگویم

    و آدم ها بخندند به من و احساسم

    پس گوشه ترین مخفی گاهِ دلتنگی هایم

    به تنهایی مینگرم به تکرارُ

    تکرارِ خون ریزی خاطره هایم 

    آخرین ویرایش: دوشنبه بیست و چهارم تیر 1398 17:36
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه هجدهم تیر 1398 14:00 برایم بنویس ()

    دم و بازدم...نه نمیشود

    این افکارِ مالیخولیایی دست از سرم برنمیدارند

    قصه های مادربزرگ با غول و هیولاهایش را یادم می آورند

    هر دقیقه غولی ترسناکتر از همان غول های قصه ها در سرم جولان میدهد

    میترسم نه از قیافه ی کریح و بد قواره بودنشان

    نه از زور بازویشان

    از حرف هایشان

    میترسم از جمله هایی که شنیدن اش در تاب و توانِ روح ام نیست

    و از منی که رو به نابودی ست

    منِ بی واژه به بی دفاع ترین حالت ممکن به جنگ رفته ام

    تنها افتاده ام

    در جنگِ یک تن و هزارتن از افکارِ مالیخولیایی ام

    به جنگ با غول هایی رفته ام که کلمه به کلمه هایشان روحم را خراش میدهد

    گاه می اندیشم کاش طبلی بود

    هی میکوبدم‌اش بر فرق سر افکارم

    تا صدای ترسناکشان

    پچ پچ های مسموم‌شان

    در سرم نپیچد

    که به گوش های دلم نرسد

    این صداها چشم هایم را میسوزاند

    اما این دردِ لعنتی همیشگی خانه کرده در گلویم نمیشکند

    گم شده ام همانند کودکِ گم شده در بازار که همه شبیه مادرش هستند

    اما برایش غریبه اند

    این سایه های سیاهِ دیوار شبیه همان مادرِ ‌گم شده در میان هزاران مادر اند

    که از پستوی مغزم بیرون می آیند

    مرا به دام میکشند

    و زیر پایم پایکوبی میکنند

    برای به دار کشیدنم

    تاوان پس میدهم

    باز امشب سوژه ی بزم و شادیشان شده ام

    و این تبانی سایه ها و غول های افکارم

    مرا به دار میشکد

    سرم که به دار میرود

    صدای همهمه ی شادی کردنشان بیشتر میشود

    و من اوج میگیرم

    رها میشوم

    میانِ دست و پا زدن هایم

    خفه شدن هایم

    رها میشوم

    نفسم میرود و باز میگردد

    سایه ها دیگر پایکوبی نمیکنند

    خیره هستند

    به دار و کسی که باز با واژه های زخمی اش خفه شد

    سایه ها نزدیک میشوند

    از دار پایین‌اش می آوردند

    مراسم تطهیر انجام میدهند

    و باز یک سایه سیاه به سایه های سیاه پستوی مغزم اضافه میشود

    سایه ها میروند

    من میانم و خنده هایم

    و تکرار و تکرار هایم 

    آخرین ویرایش: سه شنبه هجدهم تیر 1398 14:05
    ارسال دیدگاه
  • باید به کسی نگویم من سخت تو را...
    خودم را 
    به بازی روزگار باختم
    نباید بگذارم کسی بداند
    مته را باید روی شقیقه های این من بد باخته بگذارم 
    و سرم را بشکافم برای تشییع کردن جنازه ی مرده ی واژه هایم
    .
    درد با من آشناست
    اما گاه گاهی این درد بیشتر درد میکند
    دقیقا آنجا که رویای دیدنت را
    بودنت را هم جعل میکنم
    .
    تا یادم میایی
    مغزم را متلاشی میکنی
    اما چرا در خواب هایم نیستی؟
    .
    هر شب به اُمید دیدن رویایت در خواب هایم چشم میبندم
    به خواب هایم که نمیایی لااقل مرا به خواب هایت ببر
    .
    از دوست داشتنت هیچ باقی نمانده
    من تیشه زده ام به ریشه های احساسی که شری شد برای تو
    و نبودن هایت هم شری برای من
    .
    اگر روزگاری حرف های ناگفته ام را به زبان بیاورم خوب میدانم من خودم از خودم ضربه میخورم
    .
    گاه آنقدر خسته میشوم از جنگِ میان کلمه هایم
    که دست زیرچانه میگذارم 
    و به هیاهوی کلمه هایم خیره میشوم
    نزدیک شان نمیشوم 
    میگذارم همدیگر را بکشند 
    خفه کنند
    و من تنها خیره نگاه میکنم
    به مرگ واژه هایم
    به حرف هایی که در نطفه خفه میشوند
    و برای بار هزارم با خودم میگویم 
    کاش مغزم تمامِ حرف هایش را با تمام درد و عذاب بالا بیاورد
    بالا بیاورد و به آشوبِ همیشگی کلمه هایم خط قرمزی برای پایان بکشد

    آخرین ویرایش: یکشنبه نهم تیر 1398 00:18
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat دوشنبه سوم تیر 1398 18:25 برایم بنویس ()

    چقدر دلش میخواست خودش را بردارد و در لاک خودش برود

    همان لاکی که نه از دنیای بیرون صداهایی که باعث آزارش میشد به گوشش برسد

    نه صدای هق هق دردهای روح اش به گوش آدم ها برسد

    گاهی دلش میخواست بدون نگرانی همه چیز را همانطور که بود رها کند و گوشه ای در لاک تنهایی هایش غرق شود

    آن آدمک با خودش خیلی وقت ها زمزمه میکرد کاش بدون دلتنگی برای آدم هایی که همیشه خسته اش میکردند

    دل میکند و میرفت

    خسته بود از آدم هایی که صدایشان سر به فلک کشیده بود

    بلندی صدایشان به قدری بود که صدای شکستنِ حبابِ شیشه ای آن آدمک به گوششان نرسد

    زندگی کردن جایی حوالی این دنیا باعث شده بود سیاهی روزهایش تاریک تر از شب هایش شود

    وسیاهچاله ی کابوس های روزانه ی آن آدمک بیشتر از گذشته عمیق تر شود

    گاهی که وسط خنده هایش در مهمونی های آخرهفته،به یکباره سایه ی ابرسیاهِ واقعیت،بالای سرش رعد و برق میزد،او می سوخت

    یا وقتی فارغ از مادیات این دنیا،غرقِ آرامش در طبیعت میشد اما غافلگیرانه پرت کابوس هایش میشد،او می سوخت

    آدمک می سوخت اما خاکستر نمیشد

    می سوخت میانِ صداهایی که روح اش را خراش میدادند

    و این سوختن برای او تنها درد داشت اما تمامی نه

    در آتشِ کابوس هایش میسوزد و کلامی به زبان نمی آورد

    بارها میان سوختن هایش پی برده بود

    ناتوانی اش در گفتن به این معنی نیست که نتواند آنچه که در دل اش میگذرد را به زبان بیاورد

    بلکه حرف زدن از سوختن هم بیشتر برایش درد دارد

    نمیتوانست که هم بگوید هم زجر بکشد

    سالهاست که مانند محکوم به حبس ابد

    مانند مسافر جامانده از قطار

    در انتظار پایانِ این سوختن هاست

    اما آدمک میسوزد و زنده می ماند

    تنها فقط دودِ این سوختن ها تاریکی روح و دنیایش را بزرگ تر و عمیق تر میکند

    خوب میداند این تاریکی و سوختن ها دست از سرش برنمیدارند

    مگر آنکه خودش را رها و این من را ترک کند

     

    آخرین ویرایش: دوشنبه سوم تیر 1398 18:28
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat یکشنبه دوم تیر 1398 15:56 برایم بنویس ()

     بی شک  ماه گذشته برایم همانند غروب جمعه ای بود که میترسیدم هیچگاه نگذرد

    آخر هشتمین روز از این ماه را نمی توان از تاریخ و تقویم زندگی یک "من" پاک کرد

    به طرز مسخره آوری این روزها دلم خندیدن میخواهد

    آری کاش میشد به طرز وحشیانه ای به تمامِ نبودن های یک " تو"ی زندگی ام خندید

    یا به این همه وجود انکار ناپذیرت در این اتاقِ خفگان آور

    رفیق کاش میشد به این همه نافراموشی یک " تو" بلند بلند خندید

    یا از خنده ریسه رفت به صدای بلند قلبی که با دردی پایان ناپذیر هنوز فریاد بردوست داشتنت میزند

    مسخره است و کاش میشد به تمام این مسخرگی ها وحشیانه خندید

    به تمامِ آن حرف هایی که مجازی وار دل مرا واقعی به درد می آورد

    مسخره است و من باید به آنها بخندم

    به اینکه یک " تو" دوستت دارمی از جنس دروغ به قلبم هدیه دادی

    و من ناشیانه از این هدیه ی دروغین خوشحال گشتم...

    و دیر بود آن زمانی که دانستم یک " تو" تنها اشتباه بزرگی بودی و یک "من" نباید اشتباه را دوست بدارد

    دیر بود خراب کردن قصرِ طلایی که باورهایم از یک " تو" ساخته بود

    و چه بی رحمانه به جنگ با دلی رفته بودم که تا دیروزهایش رویای شیرین در روز گرم تابستانی را باور کرده بود

    کاش میشد مسخره آورترین خنده ها را زد

    وقتی به طرز جنون آوری همیشه پای یک " تو" در نوشته هایم هست

    به اینکه من در جای جای این کلمه ها همیشه فریادت زده ام

    لعنتی مشق شب هایم همه نشانی از یک " تو" را دارند

    و " تو"...

    و امان از دست " تو"

    راستش مسخره است و من باید تمامِ این روز و سالها را به طرز مسخره آوری بخندم

    بخندم به تمامِ رفتن های یک " تو"یی که درست به اندازه ی سال های عمر یک "من" گذشته است

    باید وحشیانه خندید حتی به این دست نوشته های مسخره

    اما به طرز خوف آوری جای خنده هایم میسوزد

    آخرین ویرایش: یکشنبه دوم تیر 1398 16:01
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat یکشنبه دوم تیر 1398 15:36 برایم بنویس ()

    قرار بود خرداد پرحادثه ترین باشد

    اما تنها پرحادثه ترینِ پوچ شد

    این ماه ننوشتن برایم زجر شد

    زجر کشیدم و درد در تمامِ تار و پودِ تنم پیچید

    اما کلمه هایم را گم کرده بودم

    کورمال کورمال دنبالِ واژه هایم میگشتم

    تا حرفِ تازه تری بنویسم از پرحادثه ترین پوچی که گریبانِ دل را سفت گرفته بود

    بی خبر از آنکه کلمه هایم پشت درهای بسته ی مغز مرده بودند

    و من گویا میلی به درگشودن و جاری کردنشان روی کاغذهایم را نداشتم

    حال مینویسم

    از چه نمیدانم...اما میدانم دیگر از تو نوشتن خوب نیست

    من هرآنچه از تو باید میگفتم گفته ام

    نوشته ام

    در جای جای این دیوار مجازی فریاد زده ام

    از تو بت تراشیدم 

    و در تک تک نوشته هایم تو را پرستیدم

    از تو نوشتن دیگر خوب نیست

    من به دنبالت همه جا را گشته ام

    نقطه به نقطه ی این شهر را

    وجب به وجب کوچه و کوی ها را

    جای جای این خیابان هایی که انتهایش رسیدن به چشم هایت نبود را

    جز به جزء هیچ را برای کمی داشتنت

    برای کمی بودنت

    زیر و رو کردم اما از تو ردی نیافتم که هیچ

    حال حتی جز به جزء این شهر با تمامِ نبودنت بوی تو را میدهد

    راستش دیگر هیچ از تو نمانده تا بنویسم

    تمامِ دوست داشتنت را سقط کردم

    و این سالها لخته های خشک شده اش را هی بالا آوردم

    و هی خدا خدا کرده ام این آخرین خون مردگی دوست داشتنت باشد

    اینجا تنها من زیر آواره های رفتنت...نبودنت استخوان میشکنم

    روزی که دل را پیش کشت کردم

    و تو روی گرداندیُ خداحافظی هایت را پشت سر هم نثارِ دلی کردی که روی دست هایم جان داد

    میدانستم شکسته های این دل دیگر وصله نمیشوند

    که شلیک نهایی نبودنت کارش را تمامُ،یک من را تمام میکند

    میم.دال جان لحظه ی رفتنت برای خداحافظی تعجیل داشتی اما من جان میکندم برای یک ثانیه بیشتر ماندنت

    میبینی از تو نوشتن دیگر خوب نیست

    اما مینویسم باز از تو

    آخر این کلمه ها معتادند به نوشتن از تو


    آخرین ویرایش: یکشنبه نهم تیر 1398 11:34
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat جمعه دهم خرداد 1398 01:10 برایم بنویس ()

    قسم به شب هایی که از روز روشن تر است

    اما روزهایم از شب هایم تاریک تر است

    نمیدانستم اینقدر دلتنگ این روشنایی شب هایم هستم

    نمیدانم این یک سال خودم را دور میزدم یا آن من را می پیچاندم؟

    هر چه بود گویا من اهل دور زدن و پیچاندن نیستم

    اهلِ نشستن و از پشت پنجره ی بسته به آسمانِ روشن شب نگاه کردن،نیستم

    شب هایم را دوست دارم

    همین شب ها بود که گلایه و تمام غرهایم را تف کردم به دیوارهای اتاق و بعد مهر سکوت به آجر به آجرشان زدم

    همین شب ها بود که با چشم باز کابوس دیدم اما مثل حرف مادربزرگ آن را به پرخوری قبل خواب ربط دادم و به طرز جنون آمیزی به تمامِ کابوس های بیداریم خندیدم

    همین شب ها بود که در یک چهار دیواری برای بی نهایتمین بار قدم زدمُ فکرکردم و فکرکردم

    و تمامِ دردِ فکرها وسط همین اتاق برای همیشه حلق آویز شد

    همین شب ها بود که دیگر هیچ خورشیدی برای من طلوع نکرد

    درست همان لحظه که خودش را برداشت و برای همیشه رفت

    و برای من چند خرده شیشه به نام دل بجا گذاشت

    بعد از آن شب من ماندم و یک دل با لبه های تیز و بُرنده با یک قولی که داده و هرگز گرفته نشد

    همین شب ها بود که فریاد های خاموشم باعث شد لخته ی لجزی از یک احساسِ مرده را بالا بیاورم

    و دیگر نگذارم قلبم آبستنِ دوست داشتن های واهی بشود

    همین شب ها بود که سیاهی شب را آغوش امنی یافتم برای برداشتنِ نقابی که باید همیشه به چهره ام میزدم

    همان نقابی که نمیگذارد آدم ها منی را که من نیست ببینند

    همان نقابی که مانع دیدنِ خون مردگی های چهره ام میشود

    چهره ای که یکی از همان شب ها با چاقوی بزرگِ آشپزخانه به جانِ لب هایم افتادم

    و آنقدر خراششان دادم تا یادم نرود دردِ نگفتن ها کمتر از دردِ گفتن هاست

    روزی ناگفته ها شاید باعث آزارم میشد اما من ایمان آوردم به معجزه ی سکوت

    همین شب ها بود که فهمیدم بغض هایم را باید سرساعت قورت دهم تا مبادا دردشان چشم هایم را بلرزاند

    فهمیدم صدایِ دلتنگیِ دلی که لبه های تیزش جز خودش کسی را آزار نمیدهد را باید تا ته کم کرد

    که باید تنهایی خودت را در آغوش بگیری

    و برای این همه راهی که تنها آمده‌ای به خودت خسته نباشی بگویی

    همین شب ها بود که سرم پایین افتاد اما نگاه دلم رو به بالایی ماند

    که همین شب ها بزرگ شدم و بزرگ شدن مرا از دنیایِ آدم ها طرد کرد

    اما بجای این طرد شدن آسمان شب را باتمامِ آرامشش بدون نگاه های آزاردهنده هدیه گرفتم

    که این اتاق باتمامِ خفگی های گاه و بی‌گاهش برایم شد امن ترین بخشِ دنیای کوچکم

    که دنیای زیبای خودم محدود شد به همین اتاقم

    شبی ازهمان شب‌ها که خیره به رقص واژه‌ها بودم

    سایه ی دیوار صدایم کرد

    بعداز آن شب‌ها و شب‌های بعدترش سایه‌ی آدمک بهترین رفیقِ من شد

    همین شب ها بود که فهمیدم آسمانِ تاریک اما روشنم...

    این اتاق با سایه ی روی دیوار که هنوز هم هست و آرامش این لحظه هایم

    قشنگ ترین رویدادی هست که هرشب برایم رخ میدهد

    رویدادی که دلم میخواهد

    روزی که چشم از این دنیای کوچکم میبندم درست لحظه ی مرگم بارها و بارها از جلوی چشم هایم گذر کند

    آخرین ویرایش: جمعه دهم خرداد 1398 01:18
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat یکشنبه پنجم خرداد 1398 04:45 برایم بنویس ()

    حیرون تر از همیشه خودش رو نشسته وسط اتاق پیدا میکنه

    دست هاش رو محکم تر از قبل روی گوش هاش میذاره و ته دلش برای نشنیدن خدا خدا میکنه

    ولی نه از هیاهوی صدای آدم ها کم میشه

    نه از هیاهوی جنگی که توی مغزش بین کلمه هاش همیشه بوده

    با خودش میگه کاش مغز تمامِ حرف هاش رو بالا بیاره

    و به این کاشِ همیشگیش لبخندِ مسخره ای میزنه

    دلش میخواست مته ای میذاشت روی شقیقه اش و میشکافد مغزی رو که پر شده بود از کلمه های پوسیده

    اما انگار توی یک قراردادِ نانوشته قراربود نه از شرِ تمامِ حرف های گندیده ی مغزش رها بشه

    و نه از شر هیاهوی صداهایی که قرار بر خاموشی شون نیست خلاص بشه

    حیرون تر از هر زمان دیگه ای "خودم"ی رو وسط اتاق بالای دار با طنابی از جنسِ حرف های ناگفته اش پیدا میکنه

    با خودش فکر میکنه این چندمین التماسِ "من" قرار بشه

    لبخند میزنه لبخندی که سد راهِ جاری شدنِ بغضش میشه

    و آروم درد گلوش رو تف میکنه

    نگاهش به "خودم"ی که ضعیف تر از هر موقعیت دیگه ای دوباره تنها راه فرارش طناب دارش شده

    به این تکرارِ هر روزه ی زندگیش به طرز جنون آوری میخنده

    به این صحنه دارترین رویدادهایی که 24 ساعته شاهدش هست میخنده

    میخنده به "من"ی که التماس های تکراری کار هر شب اش شده

    میخنده و جای خنده هاش درد میگیره

    و چقدر اینجا درست همین لحظه که حتی خنده هاتم دردشون میگیره درد میکنه

    اما بازم میخنده چون نمیتونه "خودم"ی رو نجات بده

    از بالا به چشم های "من"ی که قصه هاش رو پشت پلک هاش مخفی کرده خیره میمونه

    به "من"ی که با چشم های پر از خواهش همیشگی

    با یک نگاه بارونی

    برای موندنِ "خودم"ی زانو زده التماس میکنه

    دوباره میخنده به این نمایش تراژدی زندگی میخنده

    و خنده هاش میون خس خس نفس های به شمار افتادش و فریاد های بی صدایِ "من" برای همیشه خاموش میشه

    آخرین ویرایش: یکشنبه پنجم خرداد 1398 04:49
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1398 15:52 برایم بنویس ()

    از دنیایش دورهستند آدم هایی که نمیدانند

    آن آدمک چه زجری میکشد تا کلمه هایش جمله شوند

    که غرق شدنش نیازی به دریا ندارد

    تکرارِ هرروزه ی این واژه ها...این کلافگی ها...این دردی که گاه و بی گاه فریادِ بی صدا سر میدهد

    همین نگاه ها که نمیفهمند کافی ست تا غرق شود

    که همین دنیای محدود شده به یک اتاق نفس کشیدن را برایش سخت و سخت تر میکند

    هزاران بار پرسیده بود چقدر از این تقویم و سال ها باید بگذرد تا برایش عادی شود

    اما هربار بیشتر میانِ باتلاقی از واژه ها در خود فرو رفته بود

    که هربار این حرف های پوسیده بیشتر حالش را بهم زده بودند

    خالی ترین گوشه ی اتاق زانو بغل کرده مینشیند

    جایی وسطِ قفسه ی سینه اش به درد میآمد

    و امان از شب هایی که هم دردش فریاد سردهد

    هم کلمه هایی که خیال جمله شدن ندارند زجرش دهند

    آن آدمک دلش میخواست مغزش را سوراخ کند

    بیرون بیاورد و با اسکاچ آشپزخانه به جانش بیوفتد

    و هی بسابد و بسابد و بسابد تا شاید کلمه هایی که رویش چسبیده،که امانش را همین کلمه ها بریده کنده شوند

    چشم میبیندد به روی اتاق...به حرف ها...و کلمه ها...و پوزخند روی لب هایش جا خوش میکند

    گیریم چشم بست و اتفاق های این اتاق را سانسور کرد

    با این صحنه دارترین رویدادهایش که حتی از پشت پلک های بسته هم 24 ساعت شبانه روز شاهدش بود چه باید میکرد؟

    آن آدمک از خودش میپرسد کجای این قصه هایش درد میکند

    مغزی که با کلمه های نانوشته متلاشی میشود؟

    چشم هایی که سکوت و خاطره ها را قفل زده به پلک هایش که دردش بیرون نزند؟

    یا پاهایی که هرچقدر دویده بود به مقصود نرسیده بود؟

    یا بغضِ کهنه ای که تف میکرد تا دردش چرک نکند؟

    یا آن دلی که روی دست هایش جان داد و دیگر جان نگرفت؟

    فکر میکند و فکر میکند و فکر میکند و همین فکرها هم درد میکنند

    اصلا همین درد،جدا جدا درد میکند

    میخندد این آدمک قصه قهقه میزند

    از همان هایی که میگفتند ترسناک هست

    از همان هایی که نه شبیه خنده و نه گریه است

    میخندد به این دنیایِ محدودش به ازدحام کلمه هایش

    دلش کمی...

    فقط کمی رها شدن میطلبد

    آخرین ویرایش: سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1398 16:18
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1398 04:00 برایم بنویس ()

    کلمات قلنبه و سلنبه را امشب دور میریزم میخواهم کمی راحت حرف بزنم

    بی دغدغه از اینکه کلمه هایم تا به تا نشوند

    بدون ترس از آشکار شدنِ نهان هایم

    عمو سانسورچی نوشته هایم را امشب خواب کرده ام تا حداقل در این چند سطر نوشته کمی خودم باشم

    راستش

    از سال های خیلی دور کم حرف بودن هایم شروع شد

    نرم نرم فراموش کردم باید حرف زد

    باید با یک نفر از غم های این دل گفت تا کمی خالی شد

    اما

    سکوت را به گفتن ترجیح دادم

    و نوشتن را به شفاهی

    در دریایی از کلمه هایم هر روز غرق شدم!

    و گوشِ جان سپردن به این دریا را به گوش خیلی از آدم ها ترجیح دادم

    تا اینکه معتاد شدم به حرف نزدن

    به نگفتن

    به ناله نکردن

    اصلا چه ناله ای وقتی میدانستم این حفره ی عمیق با هیچ ناله و گفتنی پر نمیشود

    از عمقِ دردهایش کاسته نمیشود

    فقط آنقدر از درون میسوزاندت که لالت میکند

    این سوختن که حالا فقط خاکستراش مانده

    هنوز آتش زیرخاکستری دارد که باقی مانده

    حق اعتراض ندارم میدانم

    اما برای منی که سال هاست کلمه ها مخدره آرامش شب هایم شده اند

    و پمادِ سوختگی برای جای جای سانحه های سوختگی ام هستند

    و قلمی که اگر این آرامش را ترزیق این روح نکند

    نیمه شب همان کلمه ها آتش به گلویش میزنند!

    اگر همین کلمه ها هم عاجز شوند

    اگر همین کلمه ها هم این حجمِ سنگین گلویم را پس بزنند

    اگر همین کلمه ها هم هی قاتل جانم بشوند

    اگر همین کلمه ها هم انتقام سکوت از من بگیرند

    اگر همین کلمه ها را هم برای نوشتن از دست بدهم

    اگر همه ی این اگر ها بر ضد من دست به یکی شوند

    نمیدانم تا کی میتوانم سر پا باایستم

    حتی نمیدانم اگر روزی کلمه هایم از من خسته شوند چطور باید در این زندگی بمانم!

    میخواهم پرچم سفید را بالا ببرم 

    و در برابر کلمه هایم  تسلیم شوم

    صلح کنم تا اینگونه من در عجز ننوشتن زجر نکشم و کلمه ها در عاجز بودنِ نگفتن ها اینگونه زجه نزنند...!  

    آخرین ویرایش: جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1398 04:09
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 8 1 2 3 4 5 6 7 ...